ساده ٬ گلدار

کل دیشبو تو یه بیمارستان خوب با کارکنانی خوب در کنار یه آدم خیلی خوب ( که خدا کنه هرچه زودتر خوب بشه ) گذروندم ،

صبح حدود ساعت 6 و به رسم عادت دیرینه از بیمارستان اومدم بیرون تا یه هوایی بخورم، تو هوای گرگ و میش اون ساعت چشمم افتاد به شاخه ی درخت روبروم که یه تغییر نسبت به دفعات گذشته که روی نیمکت زیرش می نشستم و نگاش می کردم، درش محسوس بود، و اونم جوونه های کوچیکی بود که کم کم داشتن پوست شاخه هارو میشکافتندو در میومدن، حالا کاری نداریم چقد تا بهار مونده، مهم همون جوونه زدن و سبز شدنه که کاش حداقل سالی یه بار تو دلای آدمام اتفاق میفتاد ...

 

 

 

 

 

پ.ن: از روابط سینوسی به غایت بدم میاد ولی گاهی وقتا به قول یکی از خوبان چاره جز صبر و تحمل چه بود ؟

 

ت د د د ب.

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت۱٢:۱۱ ‎ق.ظتوسط ساده | نظرات ()

تو را به آینه داران چه التفات بود

چنین که شیفته حسن خویشتن باشی

دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق

و گرنه از تو نیاید که دل شکن باشی ...

 

 

 

 

 

 

ت د د د ب .

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت۱۱:٤٧ ‎ب.ظتوسط ساده | نظرات ()

افتادم و مصلحت چنین بود            بی بند نگیرد آدمی پند
مستوجب این و بیش ازینم            باشد که چو مردم خردمند:
بنشینم و صبر پیش گیرم             دنباله ی کار خویش گیرم ...

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٥ساعت٤:۱٠ ‎ق.ظتوسط ساده | نظرات ()

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم .......................... دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر ..... ، هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم ...

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت٢:۳٧ ‎ق.ظتوسط ساده | نظرات ()

جهان

بر مدار حماقت احمق ها می گردد

و عشق ،ً

     و عشق ، یکی از آن حماقت هاست ...

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٧ساعت۱:۳۱ ‎ق.ظتوسط ساده | نظرات ()

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه   انی رایت دهرا من هجرک القیامه
دارم من از فراقش در دیده صد علامت   لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
هر چند کازمودم از وی نبود سودم   من جرب المجرب حلت به الندامه
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا   فی بعدها عذاب فی قربها السلامه
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم   و الله ما راینا حبا بلا ملامه
حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین   حتی یذوق منه کاسا من الکرامه

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٤ساعت٥:٠٧ ‎ب.ظتوسط ساده | نظرات ()

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده  .......  باز گردد یا برآید؟ چیست فرمان شما ؟!!

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٤ساعت٢:٠٥ ‎ق.ظتوسط ساده | نظرات ()

خون‌ریزی و نندیشی، عیار چنین خوش‌تر   دل دزدی و نگریزی، طرار چنین خوشتر
زان غمزه‌ی دود افکن آتش فکنی در من   هم دل شکنی هم تن، دلدار چنین خوش‌تر
هر روز به هشیاری نو نو دلم آزاری   مست آیی و عذر آری، آزار چنین خوش‌تر
نوری و نهان از من، حوری و رمان از من   بوس از تو و جان از من، بازار چنین خوش‌تر
الحق جگرم خوردی خون‌ریز دلم کردی   موئیم نیازردی، پیکار چنین خوش‌تر
مرغی عجب استادم در دام تو افتادم   غم می‌خورم و شادم غم‌خوار چنین خوش‌تر
من کشته دلم بالله تو عیسی و جان درده   هم عاشق ازینسان به هم یار چنین خوش‌تر
این زنده منم بی‌تو، گر باد تنم بی‌تو   کز زیستنم بی‌تو بسیار چنین خوش‌تر
خاقانی جان افشان بر خاک در جانان   کز عاشق صوفی جان ایثار چنین خوش‌تر

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۳ساعت٩:٢٠ ‎ق.ظتوسط ساده | نظرات ()

زرد است که لبریز حقایق شده است ..... تلخ است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه میفهمیدی ......... پاییز بهاریست که عاشق شده است...

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢ساعت٤:۱٤ ‎ق.ظتوسط ساده | نظرات ()

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی    ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
با چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داند    هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی
دیوانه عشقت را جایی نظر افتاده‌ست    کان جا نتواند رفت اندیشه دانایی
امید تو بیرون برد از دل همه امیدی    سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی
زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش    آن کش نظری باشد با قامت زیبایی
گویند رفیقانم در عشق چه سر داری    گویم که سری دارم درباخته در پایی
زنهار نمی‌خواهم کز کشتن امانم ده    تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی
در پارس که تا بودست از ولوله آسوده‌ست    بیمست که برخیزد از حسن تو غوغایی
من دست نخواهم برد الا به سر زلفت    گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی    جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی

 

ت د د د ب .

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٩ساعت٦:۱۸ ‎ق.ظتوسط ساده | نظرات ()